Sunday, June 8, 2014

این روزها مدام در حال گم شدن در جاده های شهرم . برای کسی که سه سال تمام نشسته کنج قطار و مستقیم رسیده به مقصد،  افتادن از خیابان شانزدهم به بزرگراه پاچۀ گوزن یک معمای پیچیده است . من همان هستم که البته عین راننده تاکسی های قدیمی  تا بن بست ها تهران را هم چشم بسته می رفتم . همان بودم که ساعت دو شب اکرم جان را می رساندم خانه اش در شمال شهر و سوسن جون را غرب پیاده می کردم و نزدیک صبح در حال مدیریت زیر نگرفتن رفته گران و فریاد زدن با آقامون ابی ، می رسیدم خانه. یک برگ نقشه هم در ماشین ام نبود . حس جهت یابی ام تهران را فهمیده بود و اشتباه هم اگر می پیچیدم عین پرنده های مهاجر قطبنمایم به بیق بیق می افتاد و فرعی بعدی را برمیگشتم.اگر یک قسمت خیلی دور افتاده و پرتی هم کار داشتم همین کافی بود که بزنی کنار و از سوپر دریانی محل  یا اصلن از موتوری  آن بغل بپرسی کجا داری میروی
 
حالا نه از سوپر خبری هست نه از عابر پیاده نه از حس جهت یابی. محله ها همه شبیه هم هستند و هوای هیچ جا بوی خاصی نمیدهد. نمی فهمی کی رسیدی شمال شهر یا کی نزدیک جنوب شهر شدی. فوقش یک نمایی از داوون تاوون ببینی که آن هم کمک خاصی در پیدا شدن مسیر نمی کند . من و نارنجی و سامسونگ به کمک هم برمیگردیم خانه ...با کلی تاخیر 

1 comment:

  1. روزنامه دیواریJune 23, 2014 at 2:04 PM

    :))))))))))))))))))))))
    به پاچه گوزن!
    همدردی سوزناک بابت الباقی.
    دیروز در فکر نوشتن یه انشا در مورد همین مساله و یوترن های ممنوع خانمان سوز بودم!

    ReplyDelete