Sunday, April 13, 2014

Queen to play

من با پیادۀ سیاه شروع میکنم . از عمد به بدترین لهجۀ ممکن حرف می زنم و زیر چشمی مراقب چشمهای تو هستم .چشمهای آبی روشن تو که دوخته شده به دهان من در انتظار معنای بعدی که انگار برایت مهم نیست به چه زبانی بیان شود. فکر میکنم اینطور که تو در من دقیق شده ای , اگر به فارسی هم بگویم خواهی فهمید .  با اسب سفیدت راه پیادۀ سیاهم را میبندی
 
من قلعۀ سیاهم را به خانۀ شاهت نزدیک میکنم . دنبال سر نخی از تعصب ، زندگی ات را زیر و رو می کنم. گیاهخواری ات را ؛ ماشین نداشتنت را، زیر بردگی نفت و گاز نرفتنت را ... آخرش دست خالی و متعجب ، کیف پولم را در می آورم که صبحانه ام را حساب کنم. با لبخند آرامت میگوئی نگرانش نباش ...با فیل سفیدت قلعۀ سیاهم را می زنی
 
وزیر سیاهم راه می افتد . مهمانی میدهم با مکزیکی ها و بابا لنگ دراز و تو. دو ساعت مانده به مهمانی پیغام میدهی که شراب مورد علاقه ات چیست؟ دل وزیرم می لرزد . می آئی و لباسهایت خوب است و مکزیکی ها عاشقت می شوند و همه را میخندانی  و ته چین اسفناجت را تا ته می خوری و شرابت را تمام می کنی و مودبی و باهوشی وگاهی نرم مرا دید می زنی و دم در سفت بغلم می کنی و می روی...وزیرم سرنگون می شود   
 
خوب بازی کرده ای دوست من ... خیلی خوب ...بیا ماتم کن

2 comments:

  1. روزنامه دیواریApril 14, 2014 at 1:03 PM

    چه من خوشحالم برای تو...

    ReplyDelete
  2. :) و من خوشحالم برای تو

    ReplyDelete