Tuesday, September 24, 2013

در سرزمین والت دیزنی چه کسی قبضها را پرداخت می کند؟

خیلی هم خوش میگذرد . ده صبح با زنگ ملایم پیغام گیر گوشی تلفن بیدار شدم . در حالی که دو ساعت قبل ترش ، نعره های نکرۀ ساعت حتی تکانم هم نداده بود . سر صبر دست و رو شستم و شاشیدم و صبحانه خوردم . کوه ظرفها را به تخمم هم نگرفتم چرا که هنوز توی این کابینت که نه ولی داخل آن یکی ظرف تمیزی که حاجت را قضا کند گیر می آمد . بعد از آنجائی که عزم راسخ کرده بودم امروز دیگر خودم را به آن یک ساعت کار کتابخانه برسانم ، از در رفتم بیرون . خیابان هم  بوی برگِ افتاده و کلاغ میداد که درست عین مخلوط شدن داروهای آرامش بخش با الکل مهمانی ، مرا دوپله بیشتر در هپروت فرو کرد . جلوی فقسۀ کتابها مشغول دل دل کردن در انتخاب کتاب مناسبی بودم که بتواند تا صبح بکشاندم و در آن واحد فکر بیکاری و قبضهای پرداخت نشده را کیشت کند که میم را دیدم . همکاری که همزمان با من بیکار شده بود ولی همپایۀ من گشاد نبود ، در نتیجه داشت خودش را برای چندین مصاحبه کاری آماده میکرد. خب که چه؟ با هیجان پرسید که تو هم برای نمایشگاه کاریابی آمده ای و رزومه آورده ای و چرا پس لباس رسمی نپوشیده ای؟
در جواب همۀ اینها موهای پریشان فرفریم را از جلوی چشمهایم کنار زدم و خیلی ساده پرسیدم کدام نمایشگاه؟
 کاشف به عمل رسید که همان روز نمایندگانی از تمام شرکت های استثمارگر سرمایه دار، همانانی که سرنوشت قبضهای مان در دست آنهاست ،همگی در دانشگاه خیمه زده اند و رزومه میگیرند و امید می دهند .  به اعتبار شعار سنگ مفت گنجشک مفت به سمت خیمه گاه روانه شدم با اینکه موهایم فرفری و پریشان ،تنبانم جین و ریش ریش ، و کفشهایم سبزو درویشی بود . خب که چه؟ ولی به به ... نمی دانم خاصیت لباسم بود بین آنهمه آدم رسمی و جدی یا بوئی شبیه نمایشگاه بین المللی که موجب میشد از این میز به آن میز قل بخورم به ذوق...بله به شوق آنهمه شوکولات و خرت و پرت های تبلیغاتی! وقت غروب ، با یک ساک دستی حاوی پاستیل ، دیسک های فانتزی ، دور ماگی ، دستمال تمیز کنندۀ عینک ، یک کپه خودکار و یک دل خوشحال به خانه برگشتم . به چند تائیشان هم قول رزومه فرستادن دادم که حالا باید راجع بهش فکر کنم    

3 comments:

  1. روزنامه دیواریSeptember 25, 2013 at 11:24 AM

    بیا با هم یه بقالی بزنیم، پاستیل هایی که جمع کردی رو بفروشیم؛ هم قبض های تو پرداخت می شه، هم من از صبح زود بیدار شدن خلاص می شم.

    ReplyDelete
  2. روزنامه دیواریSeptember 25, 2013 at 11:24 AM

    بیا با هم یه بقالی بزنیم، پاستیل هایی که جمع کردی رو بفروشیم؛ هم قبض های تو پرداخت می شه، هم من از صبح زود بیدار شدن خلاص می شم.

    ReplyDelete
  3. نام رسوا شغل پاستیلی ...هوم قبول

    ReplyDelete