Sunday, September 22, 2013

پائیز باشد و این بوی خوش  سردِ گرم که نه فقط با نوک زبان که با پوست هم بشود مزمزه اش کرد و من حالم خوب نباشد دوباره . در شرح خودم به آقای کارگردان گفتم من آدم بی ریشه ای هستم . نگذاشت توصیف کنم بی ریشه گی را و گفت این کلمه اشتباه است برای وصف حال تو . از کجا می دانست؟ پس چه می شود گفت به آدمی که بیشتر از دو سال نمی تواند روی یک جای زمین بند شود؟ آدمی که مثل سبزۀ عید خودش را به خودش گره می زند با همان امید واهی همۀ سبزه گره زنندگان عالم . امید به آنچه که خواهد آمد و خوب میدانی که نخواهد آمد
 باد ... باد عزیز...پس کی ما را دوباره با خود خواهی بُرد؟
  

Tuesday, September 17, 2013

خودشیفتگان عزیز ... پیشته

حساس شده ام . درست مثل ناخنی که روی تخته سیاه بکشن ، دلم آشوب میشه از آدمائی که مدام در مدح خودشون و زنشونو و بچۀ پنج سالشون که مثنوی میگه , منبر میرن . وسوسه میشم که وسط روضه ، کوبیدۀ ظهر رو بالا بیارم... یا حداقل بلند شم و یک کف مرتب بزنم که باورشون بشه باورم شده کون آسمون که پاره شد اینا افتادن پائین . ولی به جاش لبخند میزنم و حالم از خودم و قراردادهای اجتماعی بهم میخوره

Tuesday, September 3, 2013

عمله های مدرن

به صورت بازرس روزمزد می روم سر ساختمانی نیمه تمام برای تطبیق جزئیات نقشه با آنچه که ساخته شده . شده ام چشم و چراغ آقای سرعمله  که پیرمردیست کانادائی و مدام دل نگران سگهائی که خانه تنها گذاشته . امروز آخر وقت انگشت اشاره اش را گذاشت روی دماغم و با محبت گفت : فردا می بینمت خوشگله !! اما خود من هم عاشق یکی دیگر از عمله ها شده ام که دختری بلوند است با لهجۀ غلیظ روسی و با آن چهره و اندام رعنا ، استامبولی این طرف آن طرف می کند 

Saturday, August 17, 2013

روزهای تعطیلمان اینطور می گذرد فی الحال

در خوشمزه ترین قسمت خواب دم صبحم صدای باران می آمد . همان حالی که یک لنگت آگاه است و یک لنگت در رویای محض . در همان خواب با یک حال ملسی فکر می کردم چه شهرمان این روزها دوست داشتنی شده . بخش آگاه هم هی پارازیت می پراند که این باران صدایش چقدر نزدیک است و عیشمان را بهم می زد! بخش رویا می گفت : اووووم...وجودت با باران یکی شده . بخواب . وقتی بیدار بشی همه جا باران خورده و سبز شده و بوی مورد علاقه ات را می دهد . من هم داشتم لبخند به لب چشمهایم را دوباره هم میگذاشتم که بخش آگاه این بار به کمک یک سازو کار شیمیائی که اگر سر در می آوردم چیست حتمن خفه اش می کردم پیغام رساند که ورخیز زن! صدا از طرف پنجره نیست به مولا
 باران توی کمد می آمد . باران از طبقۀ بالا می آمد و کمد و کف حمام سبز شده بود و بوی مورد علاقه ام را می داد 

Tuesday, August 6, 2013

مادر و زبان بیگانه

توی سالاد "باربیکیو" هم بریز
که... اشارت غریبیست به آواکادو

ببین اون پسره داره "جیزیس " میکنه
که... معادل "جی واک" یا عبور بیجاست از خیابان

حالا این "کانادا درای" ناهار هم میدن؟
که... همان کانادا دی یا روز کاناداست با کمی گاز

این ماست هم که طعم "رزماری" میده
   همان...رازبری ... یک گونه توت رازآلود

این صندلیه مال " نوکیا"س؟
که ... منظورآیکیا ، خرت و پرت فروش سوئدیست
  

آن زن رفت .آن زن با لوفتانزا رفت

یکبار گفتی کار همیشه برای اونی که می مونه آسون تر از اونی هست که میره . حالا همین طوری یاد این جمله ات افتادم اگر نه که تو نه رفتی و نه موندی هیچ وقت . ولی من همیشه وقتی آدمی رو بدرقۀ راه میکنم حالم شبیه بوکسوری هست که از حریف یک ضربۀ بی هوای جانانه خورده و حالا منگ و خراب افتاده وسط رینگ و با تعجب به دور و برش نگاه می کنه . من کجام؟ این که رفت چرا رفت ؟ من که موندم چرا موندم؟ چی میخوام؟ ساعت چنده؟
طول می کشه تا دوباره اطرافت از مه بیرون بیاد و یادت بیفته که...اَی دل غافل... اگر بیشتر از ده شماره در این حال بمونی باختی .... دندونای شکسته ت رو تف میکنی کف رینگ و دوباره میری وسط ، که لابد دوباره چند تائی بخوری و شاید یکی هم بزنی 

Friday, July 19, 2013

داشتم فکر میکردم که من چطور آن ایده های ناب نورانی به فکرم میرسید وقتی اولین وبلاگم را می نوشتم . بله ...من چطور توانستم . البته سوال اصلی این هست که من چطور نمی توانم دیگر . تمام بعد از ظهر جمعه را به آنالیز این قضیه سپراندم و در آخر به نتایجی هم رسیدم . من از یک "رویاباف" تبدیل به یک چیز دیگری شده ام که هنوز اسمی ندارد
آن رسوا ، یک مایه ای از واقعیت می گرفت و میتوانست با همان یک نخود خمیرمایه ساعت ها ور برود و سر آخر یک چیز حیرت انگیزی دربیاورد. عین دانشمندان ژاپنی که از خون موش ، موش واقعی  به عمل آوردند . منتهی موش هایم آنقدر زیاد شدند که شده بودم یک پنیر سوئیسی ، گیرم از نوع خوش فکر
 این رسوا ، خدا میداند که هنوز در خفا موش میپروراند . فرقش این است که موشداری را چند وقتیست از سالن پذیرائی منزل منتقل کرده ام به انباری زیر پله . بعد برای خالی نبودن عریضه ، چند تا موش شهری شدۀ بامنش را در قفس های شیک گذاشته ام  جلوی چشم . یکیشان همین کار کردن برای سازمان ملل مثلن . خیلی تحقق پذیر ..خیلی بشر دوستانه
میدانم هنوز یک جای تاریکی زیر پله هست که می توانم بروم درش را باز بگذارم خانه را موش بردارد .نمیخواهم 
مریم فیروز یک حرف خوبی زد که " وقتی کیا مُرد من اشک نریختم ، ولی درد کیا را نگه داشتم . همین حالا هم که با شما حرف میزنم این درد همین جاست" و اشاره کرد به قلبش
چند وقت پیش درد یارعلی را  گذاشتم زیرپله ... پیش موشها  

Wednesday, July 10, 2013

آیا بزرگترین دشمن همین دو شوید کتاب فارسی که در اوقات فراغت می خوانم کیست؟
 
کانادائی محترمی که هجای دوم از اولین واژۀ انگلیسی از حلقت در نیامده می پرسد : ور آر یو فرام؟

Saturday, June 15, 2013

موشه هیچ کاری نداشت ... فقط عاشق شده بود

یک زمانی هم دنیای من شروع کرد به جمع شدن به درون خودش . مثل اون صحنه از فیلم "سرآغاز" که دنیای عظیم و خالی از سکنۀ زن و مرد ، یک خواب طولانی و خودخواسته هست در ذهنشون . یک جور فرار  به شهری که می تونستن اگر دلشون بخواد مثل تشک یوگا لوله ش کنن روی هم .منم خوابم میاد . دنیای کوچیک و خونگیم با همه دالونای تاریک و خنکش برام جذاب تر از دنیای اون بیرونه . انتخابات , عوض شدن قوانین مهاجرت , روابط آدمها و خیلی چیزهای دیگه کششی برام ندارن. این تخدیر رو نمی پسندم ولی بیدار شدن رو به تعویق می ندازم . عین صبحهای سرد مدرسه واصرار سمج من برای چند دقیقه بیشتر ماندن زیر پتوی گرم