امروز گالری کوچک عکس ، کنج خانه افتتاح شد ، یک قیچی باغبانی با صدائی مهیب از آسمان بر ایوان خانه سقوط کرد و همزمان یک طوطی هلندی روی درخت جلوی پنجره فرود آمد و رُسوا اولین درآمد هنری خود را کسب فرمود
Sunday, February 17, 2013
Thursday, February 14, 2013
ولنتاین
صف طویل مردهای کانادائی جلوی پیشخوان گلفروشی ، دل آزار بود
Sunday, February 10, 2013
یونلا برام از نبردش با تمنای بدن خودش تعریف می کنه بعد از ترک سیگارکشیدنِ چهارده ساله روزی بیست نخ... تو که به هفت سال هم نکشیدی سالی دو سه نخ... ترکت می کنم یارعلی
نمیشه همین طور بمونه؟ همه گفتن خیلی سکسیه
آدمِ تنها صبح قرار صبحانه دارد . آدمِ تنها در تمام مدتی که از خواب بلند می شود و لباس می پوشد و آرایش می کند و از پله پائین می رود با خودش بلند بلند حرف نمی زند . آدم تنها خل که نیست خب . آدمِ تنها در ماشین می نشیند ، دهنش را باز می کند و صدای غریبه ای شبیه شهره آغداشلو با یک خش اضافه تر هم روش از حلقش در می آورد که : "سلام چطوری؟" ... آدمِ تنها متعجب میشود که اگر قرارِ صبحانه نداشت شاید تا آخر شب هم نمی فهمید صدایش خش دار شده ... و به فکر فرو می رود
Saturday, February 9, 2013
جادوگر شهر بلور
از بابا کم نوشته ام . اصلن اگر هرگز نوشته باشم . دلیلش این بوده لابد که بابا کم حرف است و لب بسته . کلن حادثه ساز و خبر پرداز نیست . گاهی شده که ساعت ها جلوی تلویزیون چرت بزند و حضورش فراموشِ خانه شود . اهل درد دل نبوده . اهل راز دل نبوده. به گفتۀ مامان ، زن را نمی فهمیده که من هم تا قسمتی با این گفته موافقم . هیچ نه از احساس ما پرسا شده نه از احساس خودش چیزی به ما گفته . نمودار این بی حرفی آن سالهای بابا در کشش همیشگی من به مردهای حراف مشهود می شود. بابا همیشه با بچه ها راحت تر بوده ..شاید خودش هنوز پسر بچۀ دهاتی در بند تن بزرگسال مانده ایست که در ولایات گهواره می پلکد . آها ... بحث سیاسی هم از آن انگشت شمارچیزهائیست که به هیجان می آوردش
در آلبومهای خانوادگی، من فقط تا هفت هشت سالگی عکسهائی در بغل یا کنار دست بابا دارم . از اینهم که بچه تر باشم ، دیگر میشود سالهای طلائی آبشار طلا و پدر. سالهائی که بابا زندان بود و من عزیز دردانه اش بودم . برایم به دست خودش کتاب می نوشت و نقاشی می کرد و مجسمه می ساخت . بیرون که آمد ، سالهای نقره ای سریال موش و گربه وقت خواب بود و سوغاتی از جنوب و بغل زدن و آرام کردن من وقت ترکیدن بمب . همزمان با ورود من به نه یا ده سالگی ، تولد دو آبجی بعدی و شروع دعواهای دنباله دار بابا و مامان ، سالهای طولانی خاکستری روابط من و بابا آغاز شد . خالی ، سرد ، غریبه ، خصمانه
گاهی فکر میکنم بابا بزرگ شدن من را نبخشیده بود. صدا کردن من با الغابی از قبیل تپلی و چاقاله که خطاب مستقیمی به اندام در حال رشد و فربه شدۀ نوجوان من بود ، نشانۀ سفر از بچه ای ، که بابا می فهمیدش ، به زنی ، که بابا نمی فهمیدش، بابا از آن مردهای ساده بود که درتقابل با پیچیدگی مفهوم زن ، بیچاره و در نتیجه عصبانی اند . بابا انتقامش از مفهوم زن را از نوجوانی من گرفت
در نهایت شگفتی و ناباوری من ، از میان مامان و بابا ، آنکه در این سالهای دوری من از خانه تغییر بیشتری کرد ، بابا بود. بعد آن سال جدائی که رفت و در خانۀ دماوند گوشه نشین شد ، انگار که از کوه کنیه پائین آمده باشد ، برگشت و کمی از بار زمختیهایش را آن بالا جا گذاشته بود . من نمی دانم در آن یکسال تنهائی به بابا چه گذشت - طبق معمول برای کسی تعرف نکرد - اما بعثتش به یک لطافت نوظهور بعد از این همه سال موجب شد که من هرچند روی نوک انگشت کمی به طرفش برگردم . حالا دو سه سالیست که بابای روزی نخراشیدۀ من ، با تمام احساس قربان صدقۀ طوطی هلندی لپ گلی مان می رود . اگرچه با احتیاط ولی گاهی از احساساتش صحبتکی می کند و از احساساتم سوالکی می پرسد . و شگفتا شگفتا ، امروز روی خط اینترنت ، اعتراف می کند که در حال نوشتن رمان یکی از آن کتابهاست که از زندان برایم فرستاده بوده و تکه هائی از مقدمه را برایم می خواند و. ... خوب نوشته است ، خیلی خوب . و بعد برای خداحافظی شعری از سایه برایم می گذارد و وسطش توضیح می دهد که : ارغوان ، درختیست که شاعر در حیاط خانه اش کاشته و سخت به آن دلبسته است
من حیرت زده و لبخند به لب گوش می کنم و به خودم نهیب می زنم که یادت باشد این بار که رفتی ایران ، یک عکس دو نفره با بابا بیندازی
Friday, February 8, 2013
گیاهک
بله من صاحبی هستم که بین گلدانهایش فرق می گذارد . من یک گیاهک دارم که خودم از ایکیا آورده ام و یک کاکتوس که امیرو آورده . گیاهک را آنقدر دوست دارم که تا پای بوسیدن برگچه هایش هم رفته ام . امروز که باز آفتاب آخر زمستان افتاده روی برگچه های سبز و خالمخالی اش ، دیدم که دوستش دارم بس که شبیه خودم هست . کاکتوس همیشه سبز است و سرفراز و بی رگ . نه برگ جدید می دهد نه برگ می اندازد . همانطور که هست ، هست . اگر هم قرار به مردن باشد یک صبح بیدار میشوی میبینی یکسر نیست و نابود شده . از بیخ خشکیده و رفته . اما گیاهک اینطور نیست . تا حالا هزار بار شمایلش عوض شده . بس که برگ از دست داده و برگ جدید آورده . دو هفته ولش کردم رفتم ایران بدون آب بدون عشق . برگشتم مرده بود . آبش دادم . امید بهش بستم . برگشت . ولی همۀ برگهای کوچکی که برایم داده بود خشکید . همۀ بچه هایش پرپر شد . باز از رو نرفت . کچل شد ، زشت شد ، گلدانش برایش کوچک شد . از رو نرفت . اینقدر که صاحب کون گشادش را مجبور کرد گلدانش را عوض کند . مرا دلبسته کرده ... فکر میکنم مدل گیاهی خودم هست گیاهک
Wednesday, January 30, 2013
در پسا هجرتِ تو
برای ترمیم کاردستیهای یادگار تو ، یادم باشد در باب "خودخواهی سازنده" یک چیزهائی بخوانم
constructive selfishness
Saturday, January 26, 2013
برام مهم نیست که کجای دنیاس ، که مریضه یا سلامت ، که با یک انبار جنس باد کرده چه کرد ، یا دادگاهش به کجا کشید . برام مهم نیست حتی که تصورش کنم در حال معاشقه با یک زن دیگه ... اصلن تو بگو هزار زن دیگه . فقط برام جالبه بدونم با اون آفتابه که از ایران برام سوغاتی آورده بود چه میکنه بعد من
Friday, January 25, 2013
بهش که فکر میکنم ، تنفر اگر عجیب تر از عشق نباشد ، از لحاظ پیچیدگی و پیش بینی ناپذیری دست کمی از عشق ندارد . بچه که بودم از جگر فراری بودم . بوی کباب جگر که می آمد حالتی می رفت که مپرس . این مادر ما هم که دلهرۀ ضعیف بودن و کم خون بودن من را داشت ، دور خانه سه دور دنبال من می دوید ، من را به چنگ آورده با ضرب کتک عصارۀ جگر خام در حلقم می ریخت ! لابد علم روانشناسی از همین جا اعلام می کند که این بشر تا آخر عمر جگر هیستریک شد و در جوانی کمپین ضد جگر راه انداخت و یکی از پیش گامان ممنوع تصویر شدن جگر بود ... چه خیالها ! تنفر از جگر همانطور که معلوم نبود از کجا آمده یک روز برای خودش از پنجره پرید بیرون و کباب جگر شد محبوب قلب من . عین همین اتفاق با زیتون افتاد. اما رویۀ شیر اینقدرها خوشبخت نبود . شیر را اگر زیاد گرم کنی رویش یک پرده بسته می شود و اگر انگشتت را فرو کنی به صورت کشسان، می شود همه اش را با یک حرکت فرز از روی شیر برداشت . باید بگویم همین حرکت دردش برای من مثل فرو کردن انگشت در گه است . وای از آن روز که کمی از این بستۀ بی آزار بیاید زیر زبانمان . رسوا در چنین مواقعی به سان بانوان هفت ماهه ، کاسۀ توالت بغل زده ، در حال عق زدن دیده شده . این تنفر از بچگی بود و ماند
دوستی که بی اطمینان از حس متقابل من درگیر کشمکش نزدیک شدن عاطفی می شود ، برای من مثل شیریست که زیادی جوشیده. متنفرم از آن لحظه ای که باید بنشینی روبروی یک دوستی بگوئی برادر ! دوست عزیز ! امیرو ! نرو در مود عاشقی ... نزن به صحرای کربلا ... دِ نکن
Tuesday, January 1, 2013
شب سال نو
دیشب که قرار بود سال نو بشود ، چون قضیه گذر عمر بود هرکه بود سر قولش ماند و سال سر ساعت نو شد و شامپاین بدون کور کردن چشم احدی باز شد و خوردنیها خورده شد. من بودم و یک جفت مکزیکی و یک جفت رومانیایی و میم . رومانیاییها از آن طرف مجلس از آشنائیشان می گفتند و این که امسال بچه دار میشوند و مکزیکیها این طرف مجلس دست هم را میگرفتند و نوازش و فلان . من و میم هم پاک یکه و یالغوز نشسته بودیم روبروی هم و تلاش میکردیم چشم در چشم نشویم ، که یکهو دو حقیقت عینهو اجل معلق بر بنده مستولی شد . یکی اینکه من در حضور زوجهای خوشبخت احساس گناه میکنم ! نکند با فلانی زیاد سخت گرفتم ؟ نکند ناز فلانی را نکشیدم ؟ چرا نمیگردم دنبال این؟ چرا نمی روم دنبال آن ؟ خاک بر سرم نکند هنوز به یارعلی فکر می کنم ؟
در حین این بازجوئیها چشمم می افتد به میم که آن سر نشسته و از لبخند زورکی و چهرۀ ترشش پیداست که همۀ یالغوزهای عالم شب سال نو در حضور زوج های خوشبخت دچار جنون ناخواسته می شوند . بعد به طرز جانورواری از میم بدم می آید . بله از تنها دوستی که اگر اینجا بیفتم بمیرم ممکن است دستی به سرم بکشد متنفر می شوم . یک انزجار همراه با تحقیر . از حرکات زنانه با آن ناز به چشم من مصنوعی اش گرفته تا دامن کوتاه و پالتو قرمزش . اینجا حقیقت دوم به صحنه وارد می شود . میم چیزی نیست جز آواتار من که جلوی من نشسته و تلاش غم انگیزش برای تنها نبودن و دوست داشتنی بودن ، مثل یک نمایش کمدی درجه چهار پیش چشم من برپاست . به خصوص این پرده نمایش را خوب به جا می آورم که میم-رسوا با کلکسیونی از دلایل ، سعی در توجیه تنها ماندنش میکند . دیالوگهای بد نوشته شده دوباره و دوباره تکرار می شوند . مثل احمقی که بخواهد معلولیت جسمی اش را توجیه کند . آدم از سی سالگی معلول می شود می دانید؟ البته وقتی فارق التحصیل بشوم معلولیتم به یقین برطرف خواهد شد می دانید؟ من با معلولیتم خوشحالم ، باور کنید
اینها را که نوشتم حقیقت سومی هم برملا شد! تهوعی که از دوستی میم با مردهای دم دستی میگیرم ، در اصل وحشت تاریک من است از شباهت این اپیزود نمایش میم به صحنۀ بعدی نمایش خودم
Subscribe to:
Posts (Atom)