Monday, November 12, 2012

رُسوای گلابی

قرصها رو بعد از یک ماه گذاشتم کنار که الان میگم چرا . آروم تر بودم و گلابی تر ! خودم بودم و نبودم . یک ورژن مصنوعی صلح آمیز از من . پریودم هم حتی از در صلح در اومده بود و خیلی آروم و دوستانه اومد و رفت . نه بروفن چهارصدی ، نه آه و ناله ای . آهان ، مثل خرس هم می خوابیدم

اما اینها دلیل اصلی جدائی ما  نبود، بلکه  قرصها هر طور شهوتی رو در من کشته بود . مثل خود قدیمم با طعم و رنگ لاس نمی زدم . خود ارضائی نمی کردم . دلم برای کسی تنگ نمی شد . قربون صدقۀ شعاع باریک نور نمی رفتم

بله و با این حال زیباتر شده بودم ، لاغر تر ، آهنی تر ... می فهمم که انسان هرچی میکشه از شهوته . بی نهایتِ فهمیدن حسی مفهاهیم هست که سبب لذت و درد می شه و نمیشه درد رو از یک سر معادله خط زد .  و اگر زدی ، لذت هم از اون سر معادله خط می خوره

خلاصه ما خودمون رو انتخاب کردیم . خودِ خودمون رو که گاهی اینقدر دردش میگیره که پلک چپش به مدت سه هفته می پره

خطاب به بیسکوئیت کره ای


معشوق توئی ، قهوه و نسکافه بهانه

Wednesday, October 10, 2012

 صبحها سرحال از خواب بلند میشی؟
 نخیر
 شغل فعلیت رو دوست داری؟
 نخیر
 درآمد کار نیمه وقت هزینۀ زندگیت رو تامین می کنه؟
نخیر
 مقیم کانادا هستی؟
نخیر (مقادیری غر پشت سر دولت کانادا ) یک آه مظلومانه 
 باخانواده اینجا زندگی میکنی؟
 نخیر
فامیلی ؟ آشنائی؟
نخیر
پارتنر؟
نخیر
بیا عزیزم این سی تا قرص رو فعلن به عنوان کس و کارت بگیر سر ماه هم بیا تمدیدش کنم برات

مکالمه ذکر شده بین خانم روانپزشک و بانو رُسوا رخ داد . در بازگشت به منزل یک چک سخاوتمنده به مبلغ شصت و پنج دلار از طرف دولت کانادا با عشق دریافت شد . غلط نکنم خانم روانپزشک جاسوس انگلیسا ... ببخشید کانادائیهاست

Tuesday, October 9, 2012

انگاره ها

پشت شیشۀ یک کافه ، مردی نشسته بود و بافتنی می بافید . همین

Monday, October 8, 2012

رسوائیهای یک رسوا

یک اصطلاحی بود در قصه های بچگی که : دیو رو میگی ، دود شد ... می نشینم پای حرفهای یارعلی که دست کمی از همان داستانهای جن و پری ندارد . در این فصل اما یارعلی ویزایش را می گیرد و پر می زند به این طرفها . تورنتو هم نمی رود و می آید شهر من و ما به مانند آنهمه زوج افسانه ای خوشبخت ، عاقبت به خیر می شویم . این از افسانۀ یارعلی . اما واکنش من به اینهمه از خود قصه هم احمقانه تر است . برای رضای خدا حتی یکی از نورونهای مغزم هم این شب گفته های تلفنی را باور ندارد . ولی آن پائین یک ارگان تلمبه چلمبه مانندی نشسته و پائین ترش ارگان دیگری با برگ برندۀ هورمونهای زنانه در دست . این دو به همکاری هم و به یاری پروردگار ، ماموریت دود کردن منطق را به عهده دارند . از دست خودم عصبانی هستم که دست و دلم اینجور آسان می لرزد . برای خودم خط و نشان میکشم . خوب که قرار مدارهایم را با خودم گذاشتم ، وسط کنسرت گوگوش زنگ میزنم به یارعلی که این قصۀ تلخ ، این راه دشوار را با هم گوش بدهیم ! نخیییییییر ... هشیار نخواهم شد 

Thursday, September 27, 2012

میر نورورزی ما

میانه بالا بود ، درست ، پاهایش لاغر بود ، درست ، صورتش هم استخوانی ، اما وقتی کنار من دراز می کشید و لالۀ گوشم را با دو انگشت شست و اشاره اش می گرفت ، دیگر حتی یک کف دست از تنم پیدا نبود ، حتی اگر برهنۀ برهنه بودم

گلشیری

Wednesday, September 26, 2012

فصل کرگدن

می ترسم که باز در تله موش باشم و اگر باشم باید ورجهید. پس این ژاکت زندگی را که در حال حاضر برمان هست بشکافیم ببینیم کجا را باید از نو بافت

درس : خوب پیش می رود . شاید بشود تا آخر این ترم تمامش کرد .چین را اگر دوست نداشته باشم نمی روم . برای برایان هم یک بهانه ای چیزی جور می شود ... همین نیامدن پاسپورت مثلن

کار: خوب اینجا کمی بوی ناجور می آید . این اواخر به خودم سخت گرفته ام . حساب کرده ام که اگر عذرم را بخواهند روزگارم نمیگذرد . نوع کار هم باب میلم نیست . این کجا و ایده آل های معمار جوان کجا . رئیسم هم آدم روی اعصابیست . رفتار حرفه ای هم ندارد . همین چند وقت پیش جلوی چشم من کمدهای میزم را به دنبال ورقه ای که گم شده بود کاوش می کند . نیمه وقت و تمام وقت هم حالی اش نیست و کار سه نفر را از من طلبکار است . همۀ اینها را جمع کنیم یکجا باز دلیل نمیشود . پس اینجا را از نو ببافیم .  تا تمام کردن درس نباید آلوده و خستۀ این کار کوفتی شد . حساب پس اندازم هم صدا می زند که بانو جان شما نگران نباش من تا پنچ شش ماه بلاکش بیکاری ات هستم . درد و بلات هم بخورد توی سرم .  همزمان با تمام شدن درسم هم باید بگردم دنبال یک شرکتی خوش آب و هوا تر

  تفریح : اوه اوه ... بیابان را سراسر مه گرفته ست . پس ببافیم یکی از رو یکی از زیر . باید این گواهینامه را بگیرم آخر هفته ها ماشین کرایه کنم بروم عکاسی ، چشمۀ آب گرم ، جاده گردی با محسن و هایده و گوگوش

قوای جسمانی : یادت هست آن رسوای خوش اندام خندان؟ شلنگ و تخته اندازان ؟  خوب فکر میکنم یکجائی طرفای سید خندان جا گذاشتمش که کارم به اینجا رسید . ولی ما زاده شدیم که از نو ببافیم . باید ورزش کنم . رژیم کنم . خرید کنم . جمبل و جیمبلش کنم

دوست :  من  بعد از آن دورۀ طلائی تهران ، که یارعلی بود و افسانه و فرخ ، خوردم به یک تنهائی سرد و غلیظ که با مهاجرت شروع شد . سه سال اول به بی دوستی گذشت .سال چهارم تازه یک چند نفری گلچین کردم با خون دل و زندگی کمی معتدل شده بود که زمان لرزۀ دو رسوا را اینبار به سرزمین یخ انداخت . باز ماندیم روی هوا تا چند نفری در افق پیدا شدند . علاالدین شاید بهترین شان بود . از آنها که آنقدر شور زندگی دارند که به دیگران هم ببخشند... که نماند و رفت . میم هم هست . میم ناخالصی دارد . یک جائی چشم باز کردم دیدم دوستش ندارم ولی می ترسم پاک بیکس شوم . از روی ترس دوستی می کنم  واویلا  . امیرو هم هست که نمی دانم چطور حالی اش کنم که صمیمیت را نبرد به سمت عاشقیت چرا که مرد دلبخواه من نیست . بابا لنگ دراز هم هست که همسایه شده و گاه و بیگاه هست و نیست . کیسه را بتکانیم

ببافیم . از میم باید فاصله گرفت . ترس و بیکسی دلیل خوبی برای دوستی نیست . باید تنهائی را مثل یک آلوی خشک با آب دهان هی چرخاند و چرخاند و قورت داد . قلوپ

پی نوشت : دورۀ بدیست . یک گذار پرزحمت از گردنه . زخم برداشته ام . پلک چپم مدام می پرد . تارهای سفید . ولی دست که به پوست بناگوشم می کشم هنوز لطیف است . اووووه کو تا پوست کرگدن


مدادسفید

مقاله ام برای کنفرانس پکن قبول شده . برایان خوشحال است . سعی می کند  آب و تابش بدهد که حالا بدو برو دنبال ویزای کانادا و چین و ماچین و کمک هزینۀ کنفرانس و ال و بل ... من اما بی حس و کمرنگم . خیلی وقت میشود حالا که دیگر چیزی آنجورها مشتاقم نمی کند . هیچ خبری ، هیچ به دست آمده ای ، حتی هیچ از دست رفته ای! شده ام مداد سفید در جعبۀ مداد رنگی ها

کاش رنگها برگردند . که من وقتی ناراحتم یک ساعت راه بروم برسم به دریا با یک سگ ولگرد بازی کنم . وقتی خوشحالم ولیعصر را از تجریش تا سیدخندان پیاده گز کنم و به عمله ها لبخند بزنم . وقتی عاشقم هوا سبک تر شود و شیرین شیرین تر و آب آب تر و عطر عطر تر. وقتی ناامیدم رانندگی کنم تا خانۀ افسانه ،  سر بگذارم روی شانۀ دوستیمان آرام شوم 

باید کتاب رنگ شناسی ام را دوره کنم . خیلی فوری

Saturday, September 22, 2012

راهبه ای که یک شب رستگار شد

از آن شب که یکپا آتش شدم پیچیدم به بدن یارعلی و ماههای بعد از آن که هردو داغ بودیم و من در بهشت بودم و در اوهام شیرین دخترانگی خودم ، تا آن بعد از ظهر خسته که من رفتم و او مانعم نشد و  اشکهایم و اشکهایم و اشکهایم.... بعد هم که از راه دور سالی ماهی که من برمیگشتم وطن یک سکس دیمی داشتیم و والسلام . این بود خلاصۀ زندگی جنسی رسوای سی ساله . اما من هرج و مرج جنسی را  بارها دوره کرده ام ، نه به واقع که به رویا . کم هم نخواسته ام  تنم  شریک شیطنت فکرم باشد ، ولی ... نشده . باید ژنهای مادرم باشد

  گاهی که میخواهم خودم را فقط محض لذت جسمی تفویض کنم و درست همان لحظه که برق حیوانی لذت خواهی صرف در چشمان طرفم  هم موج می خورَد و یا به نفس نفس افتاده و من زیر چشمی می بینم که شلوار جینش در فشار آلت تحریک شده اش برآمده  ، درست همان لحظه سازوکاری به اسم راهبگی که تا امروز نیرومند تر از تمام رویابافیها و سخنرانیهایم در باب زندگی آزاد بوده ، چه میدانم از کجا تمام وجودم را تسخیر میکند . فرار میکنم . به چهار دست و پا

گاهی فکر میکنم اگر  فقط یکبار بتوانم به این باکرگی مزمن پیروز شوم ، اگر فقط یکبار بتوانم آن ایده آلیسم انسانی مسخره که بعید نیست تهش در ناخودآگاهم به احساسات مذهبی نداشته ام گره خورده را همراه با سینه بندم در بیاورم و پای تخت یک غریبه بیندازم، آنوقت شاید طلسم راهبگی ام بشکند و  از معبد رانده شوم . یکبار هم با امن ترین شریک گناهی که بشود جور کرد تا پای خلاصی رفتم . و چه شد؟ ... راست نشد!! صدای مضطرب مرد از جائی دور می آمد که ناکارآمدی پیش آمده را به شراب نوشیده شده ربط میداد . اما من ساکت ، برهنه ، زهرخند به لب ، در فکر آن خدای موذی و طنازی بودم که یکبار برای همیشه صاحب پیکر سیمین راهبه هایش هست و ...می ماند

راستی کسی تحقیق کرده  بداند راهبه ها وقتی از نیایش تکراری روزانه و انجام خرده فرمایشات مادر مقدس فارق شدند و دعای شبانه شان را در اتاق محقرشان رو به مجسمۀ عیسی مسیح خواندند و شمع را خاموش کردند و به تختخوابهای کوچک یکنفره شان خزیدند و خود ارضائی کردند ، پس از آن سقوط خودکردۀ شیرین ، آیا با چشمهای خیس طلب مغفرت میکنند ؟؟ 

من خودم هق هق می زنم ... و به خداوند راهبه ها دشنام می فرستم