Wednesday, April 29, 2015

یادمان یک مکان:

پشت سر گذاشتن هیچ خانه ای برایم به سختی این یکی نبود چون هیچ خانه ای به اندازۀ این یکی خانۀ من نبود. همه چیزش به اندازۀ دلم ، به میل دلم ، به کام دلم.  آن روزی که قصد گرفتنش را کردم حتی نمیدانستم چطور از پس کرایه اش بر خواهم آمد ولی خانه وسیعم کرد. آنقدر که روزی که دیروز باشد، دیگر در آن جا نشدم. رفته ام ... تکه هائی از خانه اما در من ماندنیست

آغاز یک مکان:
درها درست بسته نمیشوند. کف ها جیرجیر میکنند. روح تمامیت خواه من از جولان گربه ای که دوستش ندارد و نفر سومی که می توانست نباشد راضی نیست.  نظم مالوف بهم خورده . چیزهائی سر جایش نیست، در خانه و در من . قلابهایم هنوز به خانه گیر نکرده .  دلتنگی و افسردگی از گنجه های قدیمی سرک میکشند. توصیفش میشود در تلاش برای اهلی کردن یک خانه

Monday, April 13, 2015

تا به حال مردانی را دوست داشته ام که شل سیلوراستاین را خوانده بودند ... وهزار کتاب دیگر را
حالا مردی را دوست دارم  که از کیسه دوایی که در راه خانه برای سردردم خریده ،  یک نان شیرینی دارچینی هم در می آید

هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید
به او مربا یا نان بدهید
و به او آرزو یا آسمان بدهید
اما هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید
چون هر چه که به او بدهید
روزی به شما باز خواهد گرداند...
شل سیلور استاین

Thursday, December 18, 2014

این پرواز قرار بود دو سال و نیم پیش انجام بشه . کمی تاخیر داره و یک آدم دیگه توش نشسته ... همیشه در مراجعه است ...گیرم با کمی تاخیر و خیلی تغییر
 
 
 

Saturday, December 13, 2014

از با سرخ یکی بودن ها

پیش از صبح 
به تو راستش را بگویم فقط شبها دلم هوایت را میکند . آن هم فقط هوای اینکه از پشت بغلت کنم و کتف بزرگ و گرمت را ببوسم 
همین . این سنگ دلی نیست . خاصیت تنهائی های غلیظ شده است ... اما به تو راستش را نمیگویم
 
صبح 
هم اسم من بود. خیلی پیشتر پر زد به مقصد سوئد . بعد قاطی کرد و برگشت ایران با یک مرد شکاک در حد مریض ازدواج کرد و صاحب یک بچۀ مبتلا به اوتیسم شد . بیشتر قاطی کرد و شبانه بچه و شوهر و وطن را ول کرد و برگشت سوئد . یک سال بعد بی خبر در صفحۀ اسکایپ ظاهر شد با یک بچۀ موبور و چشم آبی در بغل . داستان این بود که "هم اسم" عزیز از غم دوری فرزند دست به دامن بانک اسپرم شده بود و البته به کسی هم بروز نداده بود تا آنروز اسکایپ  
همه را نوشتم که یعنی دسته گل من در مقابل تاج گل "هم اسم" عزیز، پیش پا افتاده و سنتی ست . با تشکر از همۀ برف روب ها  و جاده صاف کن ها در هر جای دنیا
 
ظهر 
نفسم یاری نمیکند . دوتا پله , یک کیسه خرید، یک ژاکت تنگ یا حتی یک گفتگو در حین راه رفتن کافیست تا به هن هن بیفتم . راه رفتنم  روی یخ های پارکینگ می تواند هر آدم افسرده ای را به قاه قاه بیندازد. نقشه میکشم برای وقت های آزاد و بعد نقشه ها را به شیرینی در تختخواب به مرحله اجرا میرسانم . گوشه هایم ، خیلی نرم جوری که سکته نکنم درحال بیرون زدن از دوطرف آینۀ قدی راهروست ... و من تمامم! تمام از آنگونه که یک نقاشی میشود وقتی تمامش میکنی 
 
شب 
پیتزا خورده ام . شلپ شلپ کرده ام . کمی تیر میکشی و من خودم را می زنم به نگران نبودن . ولی بیصدا تمام راههای ممکن را دوره میکنم . به این نتیجه میرسم که در حال حاضر کسی به جز "نه یک یک" ندارم که اگر لازم بود به دادم برسد! بیکسی و کله خری ... خودم را می زنم به نگران نبودن . خانه ای که کلش را در دوساعت برق می انداختم تبدیل به پروژه پنج ساله شده . اول قرار شد هر شب یک اتاق. بعد دستشوئی خودش تقسیم شد به دوشب . هن هن همچنان پا برجاست . خانه بوی قدیمی شلغم میدهد . بوی قدیمی می بردم به زمانی که تنها پناهم "نه یک یک" نبود . با همۀ اینها ... من تمامم . مثل شبانۀ شاملو وقت سپیده دم  

Sunday, November 23, 2014

شادی بودنت در آغاز مثل همۀ نورهای خیره کننده , چیزی از جنس ندیدن اصل اتفاق بود. اینکه فکر کردم پایانی هستی بر منِ تنهای من 
و تمام تعاریف کمالش
چشمم که به نور عادت کرد دیدم چه  خوشبختم که  درست در آن لحظۀ باریکی که عادت میکنی و دست میکشی ؛ همیشه آن لگد آسمانی حوالۀ نیشمنم شده که ورجه از تله موش. گاهی لگدی به شیرینی تو یک بند انگشت که کنار آینه ام نشسته ای ... وجودی بیجنسیت با سر یک انسان
ورمیجهم .  به خاطر سر یک انسانت با کتاب ها آشتی میکنم . با مستندها . با ایده ها و آرزوها . با طرحها و رنگ ها. باساختمانهای زیبا که قرار بود پیشه ام باشد و لابه لای طرحهای بساز بفروش ها و چک آخر ماه گم شد. ورمیجهم آدمک من . برمیگردم به منِ تنهای من و به خصوص ...به تعاریف کمالش 

Friday, October 10, 2014

پالت پائیزی من: سرخ

یادم باشد برایت بگویم که سرآغاز ما از خیلی پیشترها بود. همان جا که من جهان سحر آمیز کتاب ها را با جهان خالی وجودم پیوند میزدم . ده مجلد به رنگ زرد نخودی  که شیفته شدم و شیفته ماندم تا تو پررنگ ترین زرد کهربائی باشی تا به امروز ... نام تو سرخ است
 
حال مرد اما گفتن ندارد . طفلک می گوید من و تو همیشه انقلابی بوده ایم . اما مثل این که بخواهی زمستانِ دست هایت را با ها کردن گرم کنی ، ترس ته چشمهای مرد دودو میزند. ما اما مست پائیزیم , نه؟ بگذار بگویم "ما" تا فرصت هست . میگذارم بلغزی به دنیای خودت به وقتش اما این پائیزِ ماست
 
نام تو سرخ است

Thursday, September 18, 2014

ایشان

 بیست و هشت روز پیش در یک جمعۀ گرم مرداد، ایشان وارد زندگی من شد . عصرش خیلی رسمی طور و محترم به فاصله از هم نشسته بودیم . شبش اما در امتداد خیابان هفده به ساز یک ویولونیست دوره گرد می رقصیدم و چه کسی اول بوسید؟ مهم نیست
بعد ... ماه عسل و سقف هتل پنج ستاره که می خواست بچکد ولی نگه داشت تا آخر عشق بازی ما و بعد... ترکید . خوشبختی دریاچه ایست در راهرو هتل ما
خوشبختی سیب چیدن من از درخت است وقتی تو با صاحب باغ دوست میشوی
 خوشبختی چراغ ماشین من است که با لباسهای پلو خوری شب قبل، تعمیرش میکنی
خوشبختی آن لحظه ایست که برای یار خسته ات شام آورده ای  و دور از چشمش  ظرف ها را آب می کشی . لوسم میکنی . گربه ات را مینشانی روی پایت آنقدر نوازشش میکنی که بمیرد از خوشی. در حال مرگ نجوا میکنم در گوش تو که این همان یک "لحظۀ " خوشبختیست . زل میزنی به چشمهای خمار خوشبخت من... میگوئی نگو یک لحظه ، بگو یک زندگی 

Saturday, August 16, 2014

بی ریشه

شب ، دوباره پر از سپیدۀ طوسی سرد شده . رفتنی ام . مگر اینکه ماندنی ام کنی

Friday, August 8, 2014

برای تولد تو عزیزم

از آن روز که کرم در قابلمۀ کله پاچه حلول کرد و حالمان را گرفت تا امروز که نصف موجودات لزج و بدبوی سرو شده در بشقاب را به واقع در عمرم ندیده بودم ، فاصله ای چند ساله نشسته . سی سالگی را اگر بخواهم توصیف کنم ، ساده اش میشود :زمانی برای اتفاقات کوچک ...فرصتی برای جزئیات 
 من شدم جزئیات زندگی تو و تو بمب هیدروژنی بیست سالگی من . امروز دیدم که چهل ساله شدی . ترکشت اما تا خود سی ؛ از کنار گوشهای من هییییس می کشید .  وای از موجودات لزج و چسبنده در بشقاب شام سفره های تنهائی. بشقابهای دست نخوردۀ منحوس را از روی میز جمع کرد و بابتش پول نگرفت . ما اما هنوز گشنه بودیم و طعم تند صدف با رگه های خون زیر دندانمان بود  
 


Saturday, July 5, 2014

مرا چه میشود؟

کسانی هم هستند که صبح ، رنگ چشم  آن آدمی که شب پیش با او خوابیده اند را  به یاد ندارند... و من این دسته را زیرجلی ملامت میکردم تا...امشب که دوست پسر جذاب یکی از دخترهای مهمانی به نظرم آشنا می آمد و دو ساعت مغزم را بیل زدم تا به زحمت به یاد بیاورم که دو سال پیش با هم بیرون می رفتیم و سینما می رفتیم و کافه می رفتیم . طبق معمول بعد از مدتی  دلم را زد و یک روز رسید که دیگر جواب پیغامهایش را ندادم ... امشب اما پسرک به چشمم سخت دوست داشتنی بود