کلید کرده بودم نوشتن تز را با همان لپ تاپ قدیمی تمام کنم . یک جور حرکت نمادین یا چه می دانم وفاداری به رفقای قدیمی . طفلک بعد از هفت سال زندگی با من زیر یک سقف ، چهار سال در رطوبت نافذ مدیترانه و سه سال در سرمای قندیل ببندِ کانادا ، جدن حقش بود درجه فوق لیسانس . منتهی همین که تز تمام شد ،انگار که من عهدم را تمام و کمال به جا آورده باشم ، بدو رفتم زن دوم گرفتم . ایشان به محض روشن شدن فرمودند که برای من اسم بگذار . حالا آن طفلک هفت سال بی نام و نشان برای من کار کرده بود و من احساس بدی کردم یک لحظه . مثل مردی که بعد از یکسال رابطه ، یادش بیفتد که تا به حال هیچ هدیه ای به معشوقش نداده و معشوق هم دم نزده. بهار یک حرفی زد که کباب می کرد ولی حساب بود . گفت : رسوا ، شاید یارعلی دوستت نداشته خیلی . یعنی شاید تو دوستش داشتی خیلی و او فقط کمی دوستت داشته خیلی
Sunday, June 9, 2013
Saturday, June 1, 2013
سو یونگ کیم کارگردان آدمهای بیقرار است . آدمهایی که به دلیلی نامفهوم در چهارچوب روزمره گی ها نمی گنجند . آدمهای تنها به معنای اصیل کلمه . آدمهای داغونی که انگار سیاره را اشتباه آمده اند و کارگردان را مجبور می کنند با نیش مار تمامشان کند تا در تمام طول تیتراژ پایانی ، رُسوا دعا کند که در زندگی بعدی روی سیارک خودشان فرود بیایند
Friday, May 31, 2013
ملانکولیک ابری
آدم باید روزهای ابری حواسش به خودش باشه . نباید بره در گورستان عشقهای درگذشته کنجکاوی کنه که ببینه یارعلی زیر عکس یکی نوشته
میگذری
از میان خوابهای من
و صبح
خاطرۀ عبورت را
سنجاق شده می بینم
به پرده های اتاقم
من اگر بین دو نفر معلق مونده بودم ، برای هر کدوم شعری می نوشتم و شعر هر کدوم که زیباتر از آب در میومد ، اون رو انتخاب میکردم . به این ترتیب کنار رفتن من با توجه به شعرهای بندتنبانی که این اواخر برایم سروده می شد ، بسیار عادلانه ست . به همین سردی ، به همین سادگی
Monday, May 27, 2013
امروز شیخ زنگ زد. شیخ همون آدم مشترکی هست که شش سال پیش که من و یارعلی افتاده بودیم روی دندۀ یکدندگی ، میونه رو گرفت و دست یکی از این دو بچۀ قُد رو کشید تا درِ خونۀ اون یکی بچۀ سرتق و خودش اون وسطها گم و گور شد و دو تا بچه صبح که چشماشون رو باز کردن برهنه در آغوش هم بودن . اصولن شاعر در وصف شیخ گفته : ما برای وصل کردن آمدیم . هشت سال پیش هم اول بار شیخ بود که من رو که سبک تر از حالا بودم، بغل زد و انداخت روی تخت یارعلی و در رو پشت سرش رومون بست . نصف شوخی ، نصف جدی . بله شیخ تنها آدمیه که میدونه از دست دو تا آدم سگ مغرور کاری بر نمیاد و در نتیجه دست به کار میشه
حالا امروز شیخ بود پشت تلفن . از همه چی حرف زدیم الا یارعلی . هی صبر کرد، هی فاصله انداخت که بلکه من بپرسم راستی حال اون رفیق نامردت که سراغی از ما نمیگیره چطوره؟ اما من دلم هیچ نمیخواست بدونم . برای اولین بار بود که از شنیدن صدای شیخ به خاطر خودش خوشحال میشدم ، نه به خاطر خبر گرفتن از یارعلی . شیخ هم به نظرم فهمید . گفت اومدی تورنتو زنگ بزن . گفتم می زنم
Saturday, May 25, 2013
یک: بالاخره عضو دوم کمیتۀ ژوری هم انتخاب شد . بعد از نامه نگاریهای جفت و طاق با عضو دوم ، و اظهار علاقه ایشان به موضوع تز بنده و قبول زحمت حضور در کمیته ، در لوای یک ایمیلک (ایمیل کوچک) فرمودند که :"اِ ... راستی من با اسکایپ میام سر جلسه دفاعت" ! رُسوا هم طبق معمول همیشگی مواجه با تکنولوژی که همان یک ذره واقعیت مانده ته استکان زندگی را مجازی میکند ، آهی کشید . روز بعد ایمیل زدم که پس من بیایم آفیس یک نظر زیارت کنم تو را ، که روز دفاع توظاهر نشوی در اسکایپ من بگرخم . گفت پاشو بیاعزیز دل
هیو ، یک ویتنامی ریزه میزه بود . همان طور لم داده روی صندلی توضیح داد که چهل و هشت ساعت بعد در هواپیما عازم ویتنام خواهد بود برای یک پروژۀ اجتماعی سه ماهه . خواستم بپرسم هنوز احساسات ضد آمریکائی در میان ویتنامیها هست یا نه ، ولی فکر کردم لابد این هم از آن سوالهای گل درشتی هست که ویتنامیهای مهاجر را دچار " ایییش ...ولم کن" روحی میکند . همانطور که سوال در مورد احمدی نژاد مهاجران ایرانی را . عوضش گفتم که من تو را همین طور ولت نمی کنم و باید وقتی برگشتی بیایم مفصل حرف بزنیم . هیو هم قلقلک شد و گفت پس چی که هم را ببینیم . برنامۀ آینده ات چیست؟ دکتری نمی خوانی با من؟ کار نمیکنی با من؟ ... من هم با یک لبخند پک و پهن گفتم حالا برو برگرد ببینیم.آنهمه آرامش و ملایمت و سازش وجود این ویتنامی را گذاشتم پیش زمختی و گندگی و تفنگ آخرین مدل آمریکائیها و فهمیدم چرا جنگ برایشان مغلوبه شد
دو: نوستالژی را از در بیرون کنی از سوراخ کلید وارد میشود . یک مدتیست که درها را بسته ام . قسم خورده ام حتی که اینجا هم هیچ چیز از گذشته ننویسم . آدم یک جوری ناقص و کمرنگ میشود اینطوری ، ولی برای منی که گذشته داشت مسموم و معتادم میکرد اینطور سالم تر است . این بود تا بابا لنگ دراز ما را چپاند در اتومبیلش و رساند آنطرف شهر به مغازه ایرانی و همانطور که من لنگم را گذاشتم سردر مغازه ، دست شاگرد نانوا هم از آن طرف دو تا بربری داغ انداخت روی پیشخوان و من خودم را پرت کردم روی نانها و از آنجا به بعد چیزی یادم نیست! اما امروز صبح چای دم کردم و نان گرم کردم و پنیر لیقوان را با شست و اشاره له کردم روی نان ، و نوستالژی با سوزش خوش آیندی از سر دو انگشت آغشته به پنیرم بیرون زد و همه وجودم را گرفت
Friday, May 17, 2013
در فکرِ زدن یک حرکت اعجاب برانگیز برای روز تولدم هستم . بعد از هفت سال که عید و یلدا و تولد و عزا بیکس و کار بودم ، امسال مامان روز تولد کجاست ؟ خودِ خودِ اینجا . می تونم بچه ها رو دعوت کنم بالای تپه های پشت خونه . اون بالا هم چمن هست ، هم پشه ، هم منظرۀ شهر از بالا . ساندویچ اولویه و کالباس می گیرم و چائی می بریم و کیک . تاریک که شد شمع ها رو روشن می کنیم و اینطور سی و یک سالگی درخشانی شروع خواهد شد . در ضمن حشرۀ مورد علاقه من کرم شب تابه ! به نظرم یک جورائی ربط داره
Tuesday, May 7, 2013
اعتراف می کنم که هر دفعه صفحه فیسبوکش را چک می کنم با اینکه با هم دوست نیستیم . این هم از عجایب هزارگانۀ رابطه ما که بنده یکبار تقاضای دوستی فرستادم و قبول نکردند و دلیل آوردند که من فیسبوک سر نمی زنم . بله من یک اسکل هستم . بعد امروز بعد عمری عکس سردرش را عوض کرده بود . خیلی خندان و راضی تکیه زده به یک درخت و پشت درخت خورشید که دارد غروب می کند . یک ژست دلبرانه ای هم برای عکاس گرفته از همان ها که قبرس جلوی دوربین من میگرفت و من فکر میکردم که دلیلش منم . بله من یک اسکل هستم . حتی تا همین اواخر ؛ پشت همۀ رفتنها و برگشتنها ، از یک چیز مطمئن بودم . اینکه جز من کسی نیست . نمی دانم درست از کدام رخداد یا کدام لحظه یا کدام لحن یکهو این کوه یقین لرزید که بله یک اسکل هستی
Sunday, April 28, 2013
شاید کسی باشد
پرده را کشیده و بی خیال دوش می گیرد . طرح محوی از اندامی که آنهمه دوستشان دارم پیداست . دچار یکی از آن جنونهای دلضعفه می شوم . دستم را روی پردۀ کدر حمام می گذارم . لابد حالا طرف او هم طرح محوی از دست من افتاده ... دستش را روی دستم می گذارد طوری که انگشتهایش سایۀ دستم را پر کند . تماس دستهایمان فیزیک محض است . فشار بدون حرارت. دستم را حرکت می دهم ، دستش با فاصله به دنبال دستم کشده می شود . دستم را روی بدنش می کشم . لبهایم را روی پرده می
چسبانم . چیزی روی لبم می چسبد که طعمش مخلوط عجیبی از بخار آب و پلاستیک و رویاست
Thursday, April 25, 2013
باید
باید بروم سلمانی... زلفها قیچی بخورد بلکه قابلیت حلقۀ دام بلا شدن پیدا کند باز
باید بروم پینت بال را امتحان کنم ، یا به عبارتی باید بروم پینت بال مرا امتحان کند
بلکه قابلیت کبود شدنم خوب باشد مشتری شود
باید اجازۀ نفس کشیدن و ریدن در کانادا را تمدید کنم و طبق معمول مقادیر قابل
توجهی بسلفم
باید بعد از جلسۀ دفاع ، برایان را به خاطر گرفتن غلطهای املائی متن تز بنده و نیاوردن به روی بنده ، دعوت کنم رستوران شیراز
باید فردا به آسا بگویم چه چشمهای رنگ زمرد عمیقی دارد پدرسگ . به نظرم کسی بهش نگفته باشد تا به حال
باید با موتور کامران عکسهای مکش مرگ ما بگیرم
و این آخری باور کردنی نیست اما ... باید لباسهای تابستانی بخرم
Sunday, April 21, 2013
وقتی می شود آدم اول زندگی کسی بود چرا باید آدم چندم زندگی یکی بود؟
Subscribe to:
Posts (Atom)