Saturday, April 20, 2013

دلتنگیهائی که جدید نیست

زمخت شده ام . جریان احساسات دور و بری ها مثل نسیمی که بوزد به آدمی پوشیده در هفت لایه لباس پشمی ، قلبم که بماند پوستم را هم حتی نوازش نمی کند . یکی پیغام می دهد که دوستت دارم و من تنها حسم کمی عصبانیت است که غلط کردی گفتی و کمی فاصله و چند تائی خمیازه
از آنطرف شباهتهای غیر قابل انکاری هم به یک ماده جغد جنگلی پیدا کرده ام .  سقف تحمل بودن آدمها در فاصله نزدیک برایم رسیده به دو روز . این تازه شامل آنهائیست که دوستشان دارم . بقیه در مقیاس دیدن و ندیدن ریخت طبقه بندی می شوند . فقط سکوت باشد و چائی و کتاب و خودم.... و این خطرناک است می دانم
من اسم حال این روزهایم را میگذارم بی عشقی مطلق . پوکربازی که یک عصر تابستانی همه داروندار احساسیش را تا سکۀ آخر شرط بست روی قمار یارعلی و خب ... بد باخت . هنوز نفهمیده ام چه کنم با این خزانۀ خالی . شاید به جای خواندن روانشناسی جدائی باید  تمرکز کنم روی مدیریت ورشکستگی اقتصادی
تنها خوشحالی این روزهایم آمدن مادر است . خبر آمدن و ماندن یک ماهه اش را که داد ، تازه فهمیدم هفت سال بوده که مادر نداشته ام . آغوشی که بوی خاطره و شیرو امنیت  بدهد نداشته ام  و چقدر کم داشته ام 

Tuesday, April 2, 2013

دلی در سینه دارم سنگ خارا


همه میدانند که من چه طرفدار شعار" باید پوست کرگدن پیدا کنیم" هستم. هر آدمی که چشمش را باز کند و یک نگاه سرسری به  سرتاپای "بودن" بیندازد خر است اگر کرگدن نباشد! با این همه قرار نبوده که این شعار گرانقدر شامل پوست ارگانهای رقیق داخلی هم بشود . من در سالهای مهاجرت هیچوقت به خاک سیاه ننشستم اما سختی کم نکشیدم . تنهائی و زبان نفهمی و تنهائی و فراق یارعلی و تنهائی . بعد هم درس و کار توامان و بله ...تنهائی

البته که آنچه بدست آمده پرارزش ، حقیقی و خواستنیست اما میوۀ" سختی" همان خرمالوست . با همان طعم تلخ و شیرین . خلاصه گرد راه این هفت سال روی تن من، شده تعدادی موی سفید و البته یک دست پوست کرگدن . روی بدن و روی قلب . پیش من آه و ناله نکنید وقتی روز اول پریود به حال مرگ افتاده اید و تنهائید و دلتان می خواهد یکی ور دلتان دست نوازش بکشد و معجون در حلقتان بکند ! من می فهمم . ولی اگر من صدو چهارده ماه ، روز پریودم زار زدم و کسی نبود اشکم را خشک بکند و آخرش زنده ماندم ، شما هم می توانید . پیش من آه و ناله نکنید اگر دلتان برای یار سفر کرده تان تنگ شده و امیدی به وصال نیست و روی زمین پخش مانده اید دیریست . من میفهمم . ولی اگر من صدو چهارده ماه هر آهنگ عاشقانه ای از هر رسانه ئی پخش شد یاد چال یارعلی افتادم و غصه خوردم و جگرم خون شد و آخرش زنده ماندم ، شما هم می توانید . پیش من ننه من غریبم بازی و کنه گی برای هر امر  روزمره در نیاورید وقتی تازه مهاجرت کرده اید . بدانید انتخاب مهاجرت یعنی انتخاب یک تلخی کشدار و  جستجوی هر روزه برای شهد و عسل جهت تحمل خالی زندگی . روی کمک من حساب کرده اید؟ اشتباه کرده ای
     
با این همه من سرسختانه معتقدم که یک رسوای قسی القلب نیستم و پلان بودنش را هم ندارم . اگر همه اینها را تحمل کردید و غر نزدید و زنده ماندید و سرتان را بالا گرفتید و کمک نخواستید مگر وقتی بیم جان می رفت ... شما در تیم من هستید . شما آنکسی هستید که من دوست دارم به او کمک کنم

Friday, March 29, 2013


شاید اگر یک پاکیزۀ عریان داشتم ، حالم بهتر بود

Thursday, March 21, 2013

روز دوم عید

ارادۀ قوی خوب چیزی هست . برنامه ریزی و مسوولیت پذیری و میل به حرکت ... ولی گاهی  این وسط اجبار هم مزه میده . اینکه صبح  زود بیدار بشی و شب تا ساعت سه فیلم دیده باشی . سر جات بشینی و در حالیکه سوراخهای صورتت رو به طور ارادی کیپ میکنی که خواب نپره ، با بیشترین سرعت ممکن گوشی همراهت رو برداری که به رئیس پیغام بزنی بعد از ظهر میری سر کار. بعد بفهمی  گوشیت یک کارائی حیاتی دیگه رو هم از دست داده و دگمه هاش تایپ نمی کنند .  مجبورمیشی بزنی بیرون . میرسی سر کار یادت میفته اسباب کشی دارین از نه به هفت ! بعضی از همکارای عزیز رفتند و همه وسایلشون رو جا گذاشتند . مجبورمیشی جور همه شون رو بکشی . ساعت دو پیرمردها میان دعوتت میکنن باهاشون بری آبج بزنی .  برای اینکه دو ساعت زودتر از سر کار بزنی بیرون مجبور میشی دعوتشون رو قبول کنی . طفلکها اینقدر باحال و دوستانه هستن که چشم باز میکنی میبینی داری اصرار میکنی که قرار آبج بعدی رو هرچه زودتر بگذارن. یادت میره که یک هفته بیشتر از حضورت توی پروژه نمونده و هنوز هیچ خبری از کار جدید نیست 

Tuesday, March 19, 2013

بوی عید

دیگه شعرا ت رو نمی خونم . نامه ت رو که باز می کنم و میبینم شعر نوشتی دگمه وسط موس رو می چرخونم که برسه به تهش که مثلن تبریک عید گفتی یا هرچی . بعد جواب میدم که منم همینطور یا تو هم همینطور . تو شاعر نیستی و نبودی و نخواهی بود . تو شعرت رو زندگی نمی کنی . تو با شعرهای همه با هم هموزن و تکراریت ... تو با  توهم عاشقی ت

Sunday, March 17, 2013

تینتا

امروز جهت یک هفته مراقبت نیم بند از یک عدد گربۀ سیاه بداخلاق اشرافی ، یک جعبه شیرینی مکزیکی ، دو مجسمۀ گربه ، یک قالب صابون آواکادو  و یک کارت خرید پنجاه دلاری از مغازه لوازم هنری دریافت شد . چقدر خوشحالم که با صرف انرژی اخلاقی به وسوسۀ درکونی زدن به گربه هه فارق اومدم اگرنه چه عذاب وجدانی داشتم حالا

یارعلی عینهو یک رادیوی بی باطری شده که من احمق هی پیچش رو می پیچونم که طول موج عوض کنم


1392


نوروز ها وقت به ثمر رسیدن کارهای بزرگ منه . نوروز پارسال یک تنه اسبابها رو کشیدم خونۀ خودم . هفت سینم یک سبزه اهدائی بود . نوروز امسال ماجرای حاجی فیروزه رو ساختم . همونطور که از تاتر نتونستم بنویسم از شب رونمائی فیلم هم نمی تونم بنویسم . لحظاتی از زندگی که خود به خود کامل هست احتیاجی به ثبت و توضیح نداره . اما بعدش مثل سیاه مستها  روی دو تا پاشنۀ قرمز تا خود نیمه شب رقصیدم . در نتیجه امروز رو با کمردرد مزمن در رختخواب سپراندیم به تماشای فیلمهای اروپائی بدون زیرنویس . اینطوری مجبوری از چشمها و دستهای آدمها بفهمی دارن چی فکر میکنن و در نتیجه دارن چی به زبون میارن . کاش توی زندگی هم کمی بیشتر به چشم و دست هم نگاه می کردیم


Friday, March 8, 2013

اشک های حاجی فیروزی که دلش برای یارعلی تنگ شده ، سیاه است

مردیکه ، دقیقۀ نود خبر داده که کار تدوین فیلم را انجام نمی دهد.  می دانم که در نهایت یک جوری فیلم به سرانجام می رسد . اما مثل همیشه واکنشم به خبرهای بد ناگهانی ، دلتنگیست . یک گوشه کز می کنم و دلم میخواهد تو باشی که بغلت کنم ، بویت کنم و بخواهم که از قصد فشارم بدهی که باور کنم هستی. باورم که شد ، همه نداشته ها و از دست رفته های عالم برایم هیچ شود پیشِ داشتن تو . این وقتها یک لرزش دست مانده بین من و برداشتن گوشی . اشکی میریزم و مثل همیشه خودم را جمع و جور می کنم . این سد اگر بشکند دنیایم را آب خواهد بُرد . من اگر بشکنم 

Sunday, February 17, 2013

امروز عصر حالم بی دلیل خوب بود . برعکس دیشب که از کمردرد تا دو نیمه شب خوابم نبرد تا به ضرب ایبوبروفن چهارصد کمی آروم گرفت . امروز عصر ولی حالم خوب بود . اونقدر که بعد هفته ها حوصله کردم و قرمه سبزی پختم .  فولدر جدید آهنگها رو گذاشتم که پخش بشه . شمع روشن کردم و رفتم تو وان آب گرم . نمی دونم دقیقن چقدر گذشت .  تشنه م شد . یک عطش عجیب . حوله رو چنگ زدم و اومدم بیرون . از موهام آب می چکید . با لذت دو لیوان آب خوردم و همونطور نیمه برهنه دراز کشیدم روی مبل . آهنگ نوکترن (باغ مخفی) پخش میشد که اون حالت اتفاق افتاد . ضربان قلبم رفت بالا طوری که صدای بومب بومب قلبم رومیشنیدم ، انگار کن که پس زمینه ملودی ویلیون  ، یک ضربان قلب هم باشه . همزمان سرم به دودو افتاد و دیوارها جلو و عقب رفت و من کماکان حالم خیلی خوب بود!  بعد اون قسمت هشیار وجودم می گفت میشه الان در حال مردن باشی . می تونه همین لحظه باشه ... و دیدم که اونقدرها هم ناراحت نیستم . یعنی در یک حالت تعادل و رضایت عجیبی بودم .  دلم نمیخواست برم ولی اگر اجباری در کار بود گله ای هم نداشتم ... یک قسمت وجودم هم این میون یاد تو افتاده بود ! شاید چیزی شبیه این تجربه ازت خونده بودم . اون دوره ای که مریض بودی . همین ... ولی حالم خوب بود ها . نمی دونم چطور بگم برات . مثل اینکه خدا با لحن محسن نامجو ازم بپرسه : راحتی ؟ و من با یک جور خماری جواب بدم : راحتم