Friday, January 25, 2013

بهش که فکر میکنم ، تنفر اگر عجیب تر از عشق نباشد ، از لحاظ پیچیدگی و پیش بینی ناپذیری دست کمی از عشق ندارد . بچه که بودم از جگر فراری بودم . بوی کباب جگر که می آمد حالتی می رفت که مپرس . این مادر ما هم که دلهرۀ ضعیف بودن و کم خون بودن من را داشت ، دور خانه سه دور دنبال من می دوید ، من را به چنگ آورده با ضرب کتک عصارۀ جگر خام در حلقم می ریخت ! لابد علم روانشناسی از همین جا اعلام می کند که این بشر تا آخر عمر جگر هیستریک شد و در جوانی کمپین ضد جگر راه انداخت و یکی از پیش گامان ممنوع تصویر شدن جگر بود ... چه خیالها ! تنفر از جگر همانطور که معلوم نبود از کجا آمده  یک روز برای خودش از پنجره پرید بیرون  و کباب جگر شد محبوب قلب من . عین همین اتفاق با زیتون افتاد. اما رویۀ شیر اینقدرها خوشبخت نبود . شیر را اگر زیاد گرم کنی رویش یک پرده بسته می شود و اگر انگشتت را فرو کنی به صورت کشسان، می شود همه اش را با یک حرکت فرز از روی شیر برداشت . باید بگویم  همین حرکت  دردش برای من مثل فرو کردن انگشت در گه است . وای از آن روز که کمی از این بستۀ بی آزار بیاید زیر زبانمان . رسوا در چنین مواقعی به سان بانوان هفت ماهه ، کاسۀ توالت بغل زده ، در حال عق زدن دیده شده . این تنفر از بچگی بود و ماند

دوستی که بی اطمینان از حس متقابل من درگیر کشمکش نزدیک شدن عاطفی می شود ، برای من مثل شیریست که زیادی جوشیده. متنفرم از آن لحظه ای که باید بنشینی روبروی یک دوستی بگوئی برادر ! دوست عزیز ! امیرو ! نرو در مود عاشقی ... نزن به صحرای کربلا ... دِ نکن 

Tuesday, January 1, 2013

شب سال نو

دیشب که قرار بود سال نو بشود ، چون قضیه گذر عمر بود هرکه بود سر قولش ماند و سال سر ساعت نو شد و شامپاین بدون کور کردن چشم احدی باز شد و خوردنیها خورده شد. من بودم و یک جفت مکزیکی و یک جفت رومانیایی و میم . رومانیاییها از آن طرف مجلس از آشنائیشان می گفتند و این که امسال بچه دار میشوند و مکزیکیها این طرف مجلس دست هم را میگرفتند و نوازش و فلان . من و میم هم پاک یکه و یالغوز نشسته بودیم روبروی هم و تلاش میکردیم چشم در چشم نشویم ، که یکهو دو حقیقت عینهو اجل معلق بر بنده مستولی شد . یکی اینکه من در حضور زوجهای خوشبخت احساس گناه میکنم ! نکند با فلانی زیاد سخت گرفتم ؟ نکند ناز فلانی را نکشیدم ؟ چرا نمیگردم دنبال این؟  چرا نمی روم دنبال آن ؟ خاک بر سرم نکند هنوز به یارعلی فکر می کنم ؟ 
در حین این بازجوئیها چشمم می افتد به میم که آن سر نشسته و از لبخند زورکی و چهرۀ ترشش پیداست که همۀ یالغوزهای عالم شب سال نو در حضور زوج های خوشبخت دچار جنون ناخواسته می شوند . بعد به طرز جانورواری از میم بدم می آید . بله از تنها دوستی که اگر اینجا بیفتم بمیرم ممکن است دستی به سرم بکشد متنفر می شوم . یک انزجار همراه با تحقیر . از حرکات زنانه با آن ناز به چشم من مصنوعی اش گرفته تا دامن کوتاه و پالتو قرمزش . اینجا حقیقت دوم به صحنه وارد می شود .  میم چیزی نیست جز آواتار من که جلوی من نشسته و تلاش غم انگیزش برای تنها نبودن و دوست داشتنی بودن ، مثل یک نمایش کمدی درجه چهار پیش چشم من برپاست . به خصوص این پرده نمایش را خوب به جا می آورم که میم-رسوا با کلکسیونی از دلایل ، سعی در توجیه تنها ماندنش میکند . دیالوگهای بد نوشته شده دوباره و دوباره تکرار می شوند . مثل احمقی که بخواهد معلولیت جسمی اش را توجیه کند . آدم از سی سالگی معلول می شود می دانید؟ البته وقتی فارق التحصیل بشوم معلولیتم به یقین برطرف خواهد شد می دانید؟ من با معلولیتم خوشحالم ، باور کنید 

اینها را که نوشتم حقیقت سومی هم برملا شد! تهوعی که از دوستی میم با مردهای دم دستی میگیرم ، در اصل وحشت تاریک من است از شباهت این اپیزود  نمایش میم به صحنۀ بعدی نمایش خودم
    

Sunday, December 30, 2012

قال حمید



بازی عشق رو دوست دارم ... خودِ عشق رو نه

Wednesday, December 19, 2012

مسحور شیاطین و آیاتشان

How does newness come into the world? How is it born? Of what fusions, translations, conjoinings is it made? How does it survive, extreme and dangerous as it is? What compromises, what deals, what betrayals of its secret nature must it make to stave off the wercking crew, the exterminating angel, the guillotine?

Is birth always a fall?
Do angels have wings? Can men fly?

ولمون کن بابا


وقتی با یک شعر بند تنبانی دو دقیقه ای می خوای خرم کنی ، از همیشه کمتر دوستت دارم

حمام نوشته ها

دیشب پشت تلفن با یارعلی ، باز تمام زخمها باز شده بود. جای زخم هفت ساله دیگه به خون نمی افته ولی درد می گیره طوری که بغض میکنی و یارعلی هم می فهمه آنطرف خط.  بعد تر که خوابم نمی بُرد خواستم از دست یارعلی عصبانی باشم ، نشد

شاکی من بودم . متهم من بودم

مضمت یارعلی مثل گلایه از درخت است که هوی تو! چرا درختی؟ چرا پیاده روی صبحگاهی نمی روی؟ چرا با من صبحانه نمی خوری ؟ چرا توی حمام نمی آیی بغل من ؟ خب چیزی در همین حدود

من اما آن کسی هستم که تکلیفش با دلش معلوم نیست . از یکطرف دلبستۀ یک مرد درختی شدم و از یک طرف دلم پیاده روی و سنگگ صبحگاهی و حمام در آغوش گرم می خواهد

دیشب که خوابم نبُرد ، امروز که نرفتم سر کار ، چهار عصر که از تخت در آمدم ، شیر آب سرد را که باز کردم زل زل به دیوار که بلکه آب گرم شود ... دیدم اتاقِ فکر لازم شده ام

چند راه پیش پای من و این درختم مانده ... یکی اینکه قبولش بکنم همینطور بی خاصیت که هست . منتظرش بمانم تا فصل گل نی بلکه جوانه ای میوه ای چیزی بدهد . تا ابد هم یکه و تنها بروم خیابان گز کنم . صبحها نان تست و چایی بزنم ، کتاب به بغل بروم زیر دوش حمام ... نه نشد

راه دیگر اینکه فراموشش کنم . تور بیندازم برای اولین دسته پرنده های مهاجر ... این هم امتحان شده به دفعات متنابه
 پس به دنبال اتفاق تازه به دل جنگل زدن ، نترسیدن ، گم شدن ... گم شدن  ... گم شدن 

Sunday, December 9, 2012

چطور آیا شصت دلار از جیب شما غیب میشود؟

در ایکیا موارد زیر خریداری شد

یک عدد آبکش جهت آبکشی برنج و پاستا
یک عدد قابلمه نسوز جهت در آوردن ته دیگ سیب زمینی
سه عدد شمع جهت کنار تخت ، مورد استفاده ترجیحن هنگام معاشقه
یک عدد رومیزی کنفی ، در توصیفش باید بگویم مثل تار عنکبوتیست که عنکبوتش قبل از بافیدن علف زده
دو عدد بشقاب دو عدد کاسه به رنگ بنفش سیر
یک مجموعه چاقو جهت بریدن نان ، گوشت ، سبزی یا سنبل یارعلی

و از همه دلبرتر ، یک عدد درخت کاج واقعی برای کریستینا که ببرد و تزئین کند و ما را دعوت کند مهمانی کریسمس

یارعلی بغل گوشمون

نه که واقعی نباشد خوشحال بودنم از اینکه هفت سال قبل یارعلی پیشنهاد ازدواجم را قبول نکرد . نمیدانم آن جوجۀ بیست و سه ساله عاشق که اینجانب بودم و هیچ ، هیچ کرک و پری نداشت و دلش میخواست برود زیر بال خروسی که یارعلی بود ، اصلن می توانست پریدن یاد بگیرد اگر یارمان بعله گفته بود ... که البته نگفت
حالا که نه چندان هیجان زده و بی قرار ، ولی با رضای دل خودش می آید (حالا گفته البته که می آید) فکر آسمانهائی که هنوز ندیده ام دلم را خنج می کشد . می ترسم
 اینی که یارعلی را هنوز میخواهدش ، من نباشم
   


Monday, November 12, 2012

رُسوای گلابی

قرصها رو بعد از یک ماه گذاشتم کنار که الان میگم چرا . آروم تر بودم و گلابی تر ! خودم بودم و نبودم . یک ورژن مصنوعی صلح آمیز از من . پریودم هم حتی از در صلح در اومده بود و خیلی آروم و دوستانه اومد و رفت . نه بروفن چهارصدی ، نه آه و ناله ای . آهان ، مثل خرس هم می خوابیدم

اما اینها دلیل اصلی جدائی ما  نبود، بلکه  قرصها هر طور شهوتی رو در من کشته بود . مثل خود قدیمم با طعم و رنگ لاس نمی زدم . خود ارضائی نمی کردم . دلم برای کسی تنگ نمی شد . قربون صدقۀ شعاع باریک نور نمی رفتم

بله و با این حال زیباتر شده بودم ، لاغر تر ، آهنی تر ... می فهمم که انسان هرچی میکشه از شهوته . بی نهایتِ فهمیدن حسی مفهاهیم هست که سبب لذت و درد می شه و نمیشه درد رو از یک سر معادله خط زد .  و اگر زدی ، لذت هم از اون سر معادله خط می خوره

خلاصه ما خودمون رو انتخاب کردیم . خودِ خودمون رو که گاهی اینقدر دردش میگیره که پلک چپش به مدت سه هفته می پره

خطاب به بیسکوئیت کره ای


معشوق توئی ، قهوه و نسکافه بهانه