Thursday, September 18, 2014

ایشان

 بیست و هشت روز پیش در یک جمعۀ گرم مرداد، ایشان وارد زندگی من شد . عصرش خیلی رسمی طور و محترم به فاصله از هم نشسته بودیم . شبش اما در امتداد خیابان هفده به ساز یک ویولونیست دوره گرد می رقصیدم و چه کسی اول بوسید؟ مهم نیست
بعد ... ماه عسل و سقف هتل پنج ستاره که می خواست بچکد ولی نگه داشت تا آخر عشق بازی ما و بعد... ترکید . خوشبختی دریاچه ایست در راهرو هتل ما
خوشبختی سیب چیدن من از درخت است وقتی تو با صاحب باغ دوست میشوی
 خوشبختی چراغ ماشین من است که با لباسهای پلو خوری شب قبل، تعمیرش میکنی
خوشبختی آن لحظه ایست که برای یار خسته ات شام آورده ای  و دور از چشمش  ظرف ها را آب می کشی . لوسم میکنی . گربه ات را مینشانی روی پایت آنقدر نوازشش میکنی که بمیرد از خوشی. در حال مرگ نجوا میکنم در گوش تو که این همان یک "لحظۀ " خوشبختیست . زل میزنی به چشمهای خمار خوشبخت من... میگوئی نگو یک لحظه ، بگو یک زندگی 

Saturday, August 16, 2014

بی ریشه

شب ، دوباره پر از سپیدۀ طوسی سرد شده . رفتنی ام . مگر اینکه ماندنی ام کنی

Friday, August 8, 2014

برای تولد تو عزیزم

از آن روز که کرم در قابلمۀ کله پاچه حلول کرد و حالمان را گرفت تا امروز که نصف موجودات لزج و بدبوی سرو شده در بشقاب را به واقع در عمرم ندیده بودم ، فاصله ای چند ساله نشسته . سی سالگی را اگر بخواهم توصیف کنم ، ساده اش میشود :زمانی برای اتفاقات کوچک ...فرصتی برای جزئیات 
 من شدم جزئیات زندگی تو و تو بمب هیدروژنی بیست سالگی من . امروز دیدم که چهل ساله شدی . ترکشت اما تا خود سی ؛ از کنار گوشهای من هییییس می کشید .  وای از موجودات لزج و چسبنده در بشقاب شام سفره های تنهائی. بشقابهای دست نخوردۀ منحوس را از روی میز جمع کرد و بابتش پول نگرفت . ما اما هنوز گشنه بودیم و طعم تند صدف با رگه های خون زیر دندانمان بود  
 


Saturday, July 5, 2014

مرا چه میشود؟

کسانی هم هستند که صبح ، رنگ چشم  آن آدمی که شب پیش با او خوابیده اند را  به یاد ندارند... و من این دسته را زیرجلی ملامت میکردم تا...امشب که دوست پسر جذاب یکی از دخترهای مهمانی به نظرم آشنا می آمد و دو ساعت مغزم را بیل زدم تا به زحمت به یاد بیاورم که دو سال پیش با هم بیرون می رفتیم و سینما می رفتیم و کافه می رفتیم . طبق معمول بعد از مدتی  دلم را زد و یک روز رسید که دیگر جواب پیغامهایش را ندادم ... امشب اما پسرک به چشمم سخت دوست داشتنی بود 

Sunday, June 8, 2014

این روزها مدام در حال گم شدن در جاده های شهرم . برای کسی که سه سال تمام نشسته کنج قطار و مستقیم رسیده به مقصد،  افتادن از خیابان شانزدهم به بزرگراه پاچۀ گوزن یک معمای پیچیده است . من همان هستم که البته عین راننده تاکسی های قدیمی  تا بن بست ها تهران را هم چشم بسته می رفتم . همان بودم که ساعت دو شب اکرم جان را می رساندم خانه اش در شمال شهر و سوسن جون را غرب پیاده می کردم و نزدیک صبح در حال مدیریت زیر نگرفتن رفته گران و فریاد زدن با آقامون ابی ، می رسیدم خانه. یک برگ نقشه هم در ماشین ام نبود . حس جهت یابی ام تهران را فهمیده بود و اشتباه هم اگر می پیچیدم عین پرنده های مهاجر قطبنمایم به بیق بیق می افتاد و فرعی بعدی را برمیگشتم.اگر یک قسمت خیلی دور افتاده و پرتی هم کار داشتم همین کافی بود که بزنی کنار و از سوپر دریانی محل  یا اصلن از موتوری  آن بغل بپرسی کجا داری میروی
 
حالا نه از سوپر خبری هست نه از عابر پیاده نه از حس جهت یابی. محله ها همه شبیه هم هستند و هوای هیچ جا بوی خاصی نمیدهد. نمی فهمی کی رسیدی شمال شهر یا کی نزدیک جنوب شهر شدی. فوقش یک نمایی از داوون تاوون ببینی که آن هم کمک خاصی در پیدا شدن مسیر نمی کند . من و نارنجی و سامسونگ به کمک هم برمیگردیم خانه ...با کلی تاخیر 

Tuesday, May 20, 2014

دنیای دیوانۀ دیوانۀ رسوای دیوانه

شصت کشور جهان خواستار پیگیری قضائی جنایت علیه بشریت در سوریه شدند. می فهمی؟ اونوقت من عکسهای دختران شایستۀ ایران زمین رو دنبال چال تو زیر و رو میکنم و نیست . حالیته؟

Saturday, April 19, 2014

محو شدگی از نقشه های عالم

از میراث آلبرتا یکی هم شهریست "فرانک" نام که آقای طاووس به عنوان جاذبه توریستی نشانمان میدهد . داستان این بوده که در سال 1903 کوه بزرگی که قرنها خوش و خرم در کنار شهر داشته زندگی اش را میکرده ، زیر فشار تبلیغات ماهواره ای و عکسهای مه پیکران ویکتوریا سیکرت تصمیم میگیرد که یکشبه نصف وزنش را کم کرده به فرم دلخواه برسد. اوایل یا اواسط یا اواخر شب، 10 میلیون تن از وزن چربی های کوه به صورت سنگهایی در ابعاد خودرو ملی ، شهر را از نقشۀ کانادا محو میکند و صد ها نفر میمانند زیر کوه...یعنی نمیمانند در اصل ...چه کسی اصلن می ماند وقتی برود زیر کوه؟
 
اینجا که ایستاده ام روبروی این همه قلوه سنگهای چند تنی که روزی در مقابل چشمان ناباور آن صد نفر به سمتشان غلطیده و له شان کرده ، خاکستری میشوم . خاصیت آدمهاست که طناب میکشند دور آن حادثه ای که له شان کرده و خیلی لوکس می گذارندش داخل موزه در معرض بازدید خودشان و دیگران . بعد کم کم چیزی به آن دهشتناکی تبدیل میشود به میراث زندگی . هی خاکش را میتکانی ،برقش می اندازی و به توریستهای تازه نشانش میدهی ...انگار نه انگار که چشمهای از وحشت خشک شدۀ ارواح صدگانه هنوز با ناباوری به سمت کوه خیره مانده
 
پ .ن : شاید باید جای بهتری انتخاب میکردی . شاید شکلات فروشی یا گل فروشی یا وقت عبور نابجا از امتداد خیابان ... اما نمیدانستی که در کنار قبرستان نمی توانی مرا ببوسی. هرجا که خاطره ای زیر سنگی دفن شده ، من عذادار خاکستری آن لحظه ام . نمی دانستی
 
پ.ن: برگشتم به لانه 
 
 


Sunday, April 13, 2014

Queen to play

من با پیادۀ سیاه شروع میکنم . از عمد به بدترین لهجۀ ممکن حرف می زنم و زیر چشمی مراقب چشمهای تو هستم .چشمهای آبی روشن تو که دوخته شده به دهان من در انتظار معنای بعدی که انگار برایت مهم نیست به چه زبانی بیان شود. فکر میکنم اینطور که تو در من دقیق شده ای , اگر به فارسی هم بگویم خواهی فهمید .  با اسب سفیدت راه پیادۀ سیاهم را میبندی
 
من قلعۀ سیاهم را به خانۀ شاهت نزدیک میکنم . دنبال سر نخی از تعصب ، زندگی ات را زیر و رو می کنم. گیاهخواری ات را ؛ ماشین نداشتنت را، زیر بردگی نفت و گاز نرفتنت را ... آخرش دست خالی و متعجب ، کیف پولم را در می آورم که صبحانه ام را حساب کنم. با لبخند آرامت میگوئی نگرانش نباش ...با فیل سفیدت قلعۀ سیاهم را می زنی
 
وزیر سیاهم راه می افتد . مهمانی میدهم با مکزیکی ها و بابا لنگ دراز و تو. دو ساعت مانده به مهمانی پیغام میدهی که شراب مورد علاقه ات چیست؟ دل وزیرم می لرزد . می آئی و لباسهایت خوب است و مکزیکی ها عاشقت می شوند و همه را میخندانی  و ته چین اسفناجت را تا ته می خوری و شرابت را تمام می کنی و مودبی و باهوشی وگاهی نرم مرا دید می زنی و دم در سفت بغلم می کنی و می روی...وزیرم سرنگون می شود   
 
خوب بازی کرده ای دوست من ... خیلی خوب ...بیا ماتم کن

Sunday, April 6, 2014

گاه ...بی گاه

آقای طاووس در کودکی ساکن مزرعه خشکی بوده . از آنهائی که به اولین نشانه های باران ، مردم روستا از خانه بیرون میریزند و همانطور چشم رو به ابرهای خنک از شادی می رقصند . آقای طاووس که امروز کارمند و ساکن شهر شده ، وقت نوشیدن قهوه اعتراف کرد که هنوز با دیدن ابرهای باران زا بر فراز آسمان خراشهای دان تاوون ، دلش حالی به حالی می شود